شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

34

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

كه شب تيره را لباس نور مىپوشانيد ، و ديدهء اكمه در جبين او آيات حسن بارع مىديد . چون سلطان ماوراء النّهر از ختائيان بستد پيش از همه به خدمت طوعا و رغبة مبادرت كرد ، چه به حضرت سلطنت وسيلتى داشت كه رفض آن در دين و مروّت محرّم بود ، و آن وسيلت آنست كه : چون سلطان شهاب الدّين غورى بعد از وفات سلطان تكش عزم خوارزم كرد ، و پيش از انكه كار سلطان مستقيم شود با لشكر انبوه گروه بر گروه بر سر وى آمد ، و سلطان در تدبير كار عاجز ماند ، تاج الدّين بلگا خان بنفس خود با پسر عمّ خويش صاحب سمرقند و جمعى ديگر از ختائيان بحدود أندخود بر سلطان شهاب الدّين غورى شبيخون آوردند ، چنان كه ابن الأثير در كتاب خود شرح آن كرده است ، و خلقى بسيار از لشكر او در آن واقعه تلف شدند . و اعتقاد تاج الدّين بلگا خان آن بود كه اين حقّ كه او دارد اگر سلطان را ظهورى باشد سبب دوام اقبال و مزيد عزّ و جلال او شود . پس چون به خدمت سلطان رسيد او را اكرام و اعظام هر چه بيشتر تقديم داشت ، و آن حقوق را ياد آورد ، تا آنگه كه او را سفر عراق پيش آمد ، مصلحت چنان ديد كه ماوراء النّهر را از تاج الدّين بلگا خان خالى كند . لاجرم او را جهت اقامت بنسا فرستاد . و تعيين نسا از آن جهت بود كه شهرى وخم است و هواى و بى دارد ، و گرماى بافراط و رنجوريهاى صعب . هميشه مردم در آن خطّه از ضعف به نيت شاكى و بر مرگ اولاد باكى باشند . مردم ترك آنجا كمتر زيند . يك سال تاج الدّين * بلگا خان آنجا بود و هواى آن بمزاج وى موافق آمد ، و بر تكاليف روزگار صبر مىفرمود ، و تصاريف ايّام را بدلى قوى تلقّى مىنمود ، و كرم طبعش دم بدم در تزايد بود ، و